سبز

از بین همه همه خاطره ها یک حس محو گنگ دوستداشتنی دارم از آن شب بهاری و آن های وی تمام نشدنی و صندلهای سرخم که می دویدند تا از صندلهای سفید تو عقب نمانند... آن شب که پیراهنم سبز بود و ما بودیم و یک راه طولانی که با خنده ها و قصه ها و دوستیمان کوتاه می شد . یاد آن دوست بودنمان که می افتم ، این روزهایت به کابوسی می مانند که که مرا اسیر کرده و باید یکی ،وای که یکی باید مرا بیدار کند ... . یاد خنده های آن شب ، ترجیع بند این فکر شده که دروغند این روزها ،این ماههای ملال دروغند .... تو کجایی ؟ خود تو ، آن تویی که من می شناختم و می بوسیدم توی پیچ کدام جاده گیر کرده ؟ من این حضور بی وزن این روزها را نمی شناسم . رویاهای من آن شبی که پیراهن سبز تنم بوده ، تمام چیزی بود که داشتم . رویاهایم ، آن شب سبزم ، خنده هایم کجاست؟ تو برداشتیشان؟ اگر نزد توست پَسَم بده لطفاً... 

/ 0 نظر / 9 بازدید