امروز

به همین سادگی بود تنها شدن؟ من چرا فکر می کردم که خیلی پیچیده تر و سخت تر و ناممکن تر از این حرفها باید باشد؟پشت سر من یک ساعت گرد روی دیوار است که می گوید : ١١:١٠ شب. من این ١١:١٠ را خیلی دوست داشتم پیشترها ... وقتی بود که برایت می گفتم و می گفتم . یا همه گوش می شدم تا تو حرف بزنی. یا می دیدمت از راه دور.یا می بوسیدی مرا از راه دور ، از راه دور ...راه دور...

این ساعت ١١ شب ، ساعت خاطرات است .ساعت اولین خواب توست توی اتاق کوچکم . ساعت آخرین حرفهای توست که من شنیده ام از راه دور ،از راه دور... راه دور...

امروز یکی حالت را پرسید. من خیلی عادی جواب دادم خوب است ، ممنون . آنقدر عادی جواب دادم که خودم تعجب کردم . مگر خوبی؟ مگر من می دانم خوبی؟ هر چند که آرزویم بوده و هست خوب بودن تو ... دیگر توِ خوبی نیست اما در ساعت ١١:١٠ هر شب برای گوش دادن به من . که اگر بود در یک شبی مثل امشب ، من تعریف می کردم که امروز امتحان گرفته ام ، یک خروار ورقه تصحیح نشده دارم ، با یک گربه کوچک دوست شدم که پایش کمی می لنگد و من هنوز از گربه ها می ترسم اما با این یکی دوست شدم چون آرام سر جایش می ماند و با آن چشمهای عسلی غمگینش به من زل می زند...این چشمها عجیب مرا یاد عکسهای خودم می اندازد... بگذریم ... داشتم می گفتم که امروز به آن گل کوچک که خیلی ناشیانه کاشته ام توی خاک ، سر زدم و دیدم که گویا زنده است هنوز ، این سرما و زندگی؟ هر چند عمر دست خداست . دیشب هم یکی حالت را پرسید . یکی که می شناسیش ...حالا زیاد مهم نیست . اگر بودی و می شنیدی می گفتم که من امروز هم سعی کردم یادت نیفتم و اینقدر سعی کردم که دیدم یادت بیشتر شده ، زنده ای ، تازه ای ، هستی در یاد من . ته خیابان مشرف به هتل بودیم که از آرزویت گفتی برای داشتن خانه ای که بشود من را داشته باشد با یک حیاط بزرگ با یک بساط کباب پزی و خنده های بلند و شاید یک اتاقک برای نجاری! من هر بار که حیاط ببینم یا کباب پز یا یک جمع شاد که توی حیاط ،بساط جوجه بریان راه انداخته اند یاد لبخند تو ام در آن روز که حرف می زدی از رویاهایت برای من .  هیچ دو نفری در عالمی که من شناختم به اندازه من با تو و تو با من حرف برای گفتن و شنیدن نداشتند . شاید اما حالا با کسی همینقدر حرف می زنی . شاید هم بی حرف ، به لذت تن قانع شده باشی . شاید هم هیچکدام ... نمی دانم. فقط می دانم خوب است این قدرت تو که من اصلاً اینگونه قوی نبودم که دلم نلرزد ، پایم نلرزد ، لبهایم نلرزد ... تو توانستی . تو خوب توانستی که خط بزنی مرا از خودت انگار که نبوده ام هرگز و پاک کنی خودت را از من انگار که نیامده ای در روزهایم هیچوقت . از آخرین روز آفتابی من با تو بیش از ٩ ماه گذشته و من هرگز نگذاشتم بفهمی که شبی که توی آن اتاق رو به خیابان تنها ماندم چه بر من گذشت ... کودکی را دیده ای که زیباترین اسباب بازیش را بگیرند؟ مادری را دیده ای که کودکش را گم کند ؟ افسری را دیده ای که اسلحه اش را دزدیده باشند ؟ باغبانی را دیده ای که گلهای سرخ توی باغچه اش زیر سیل بشکنند؟ من همان حال بودم ...من همان حال بودم . تو اینجا را نمی خوانی و من با خیال راحت می نویسم که هرگز ، هرگز ، هرگز کسی را نخواهی داشت که مانند من تو را لیلی داستانهایش کند . هرگز پس از من کسی اینگونه تو را با همه ضعف ها و ترسها و تردیدها و خوبیها و مهربانی ها و قوت هایت دوست نخواهد داشت . هرگز مهربانی را اینگونه لاقید و بی دلیل و بی بهانه نخواهی یافت ...دیگر پس از آن نامه دوست نداشتنی ات  من چیزی نگفتم  هر چند که حرف زیاد است . هر چند که هر روز کلی در دلم حرف می زنم ، حرفهایی که فقط یک مخاطب دارند . و خوب است این قدرت تو . باورم نمی شد هر چند که به این راحتی بتوانی ، راحت هم نبوده اگر ، باورم نمی شد بتوانی ...بگویم آفرین؟ آفرین!

اگر امروز بودی می پرسیدم شاید که آدم جدیدهای زندگیت خوبند ؟ زندگیت را ، کیفیتش را ، محبت آدمهایش را ، وفا و خلوصشان را دوست داری؟ مهر ، پیدا شده توی خوابهایت ؟ کنار دستت؟ توی روزهایت؟ شبهایت؟

شاید هم می پرسیدم میوه می خوری؟ ورزش می کنی؟ مواظب خودت و روحت و دلت هستی؟ من شاید نباید بپرسم از تو ...خب به خاطر همین " شاید " است که نمی پرسم .اما اگر بودی قطعاً(بدون هیچ شک و شاید ی ) از چشمهای غمگین این بچه گربه می گفتم که توی پارکینگ پرسه می زند و مرا که می بیند مثل یک آشنای نزدیک می نشیند و با نگاهی به رنگ نگاه من و با غمی به عمق غم من خیره می شود به من ... شاید اگر او هم تو را می شناخت ، حالت را به یک زبانی از من می پرسید ...

/ 0 نظر / 15 بازدید