ماه نو

گفت : زندگی ادامه دارد ... راست گفت . زندگی با همه روزهای خاکستری ، آفتابی ، شاد ، غمگین، با همه آدمهای همیشگی ، سوالهای همیشگی ، خیابانهای همیشگی ادامه دارد و بهار هم همیشه از راه می رسد ... زندگی ادامه دارد و برایش هم مهم نیست که من غمگین و ترسخورده و دلتنگ باشم یا نه . کارمندها و نانواها و پلیسها و بچه مدرسه ایها هر صبح همان ادامه دیروزند  باز .دوباره ظهرها خواب ظهرانه می چسبد . باز عصرها کلاغها می پرند و لامپها روشن می شوند . باز  شب ها میزهای شام پر و خالی می شوند ، پرده ها کشیده می شوند ، عشاق هم را در آغوش می گیرند و بچه ها زودتر می خوابند تا فردا از سرویس جا نمانند . زندگی ادامه دارد ؛ اما آن بیرون !! اینجا که من نشسته ام همان اتاق است و همان دیوارها در همان نمی دانم کدام شب تابستانی . حالا گیرم چند کتاب تازه اضافه شده باشد به کتابخانه ام . گیرم گوگوش یک ترانه جدید بخواند و برسد به " راه سفر با تو کجاست ؟ من از تو می پرسم بگو ... " و  آدم را دیوانه تر کند ، آدم خفه شود توی حجم بغض . گیرم من به خودم بگویم هی! به تن هاییت بیشتر عادت کن ، چاقو را عمیق تر فرو کن توی زخمت ، نفسهای کوتاه تر بکش تا زودتر روز تمام شود و شب بیاید و دوباره شب زود تمام شود ...

اینجا که من نشسته ام ، دیگر عجله ای برای زندگی نیست . نه برای باقی جوانی ، نه برای بهار ، نه برای بودن در بهار . باشد آقای شاملو . درست که " بودن به از نبودن است خاصه در بهار " . اما یک شرط دارد آن هم اینست که خسته غم نباشی ... قدیم ها گویا وقتی به یکی می گفتند : خسته نباشی ، جواب می شنیدند که : خسته غم نباشی ... . خسته غم شدن یعنی که دیگر حال نفس نماند ، یعنی دیگر صدایی نباشد که تو را بلغزاند توی جاده بودن ، دیگر رسیدن بی معنی باشد ، دیگر گیتارت زنگار گرفته باشد ، کفشهای ورزشیت گم شده باشند ... خسته غم شدن یعنی که حوصله زندگی را نداشته باشی . دلت بخواهد زودتر خودش تمام شود . این زودتر یعنی همین فردا صبح که نه حتی ، همین لحظه .

آدمی به امید زنده است .... خدا بیامرز حاج خانم می گفت به ما که نوه های لوسش بودیم .راست می گفت .  امید ، جیره هر روز ماندن و زندگی آدم . راست می گفت . و من پر از امید بودم . من توی رویاهای زنده نفس میزدم . ولی ... دلم شکست ، دلم بدجور شکست ... خب ، دل شکسته رویا می خواهد چه کند ؟     

/ 0 نظر / 19 بازدید