آن اشکها

ندیده بودی که مرا تا آن روز ... من گفته بودم " من ؟ یک دخترک شکننده و کوچک " ... تو خندیده بودی " شیکستنی ؟؟؟ " ، من اخم کرده بودم ... . بعد تو این تازگیها صدای شکستن نشنیدی؟ گیرم به قاعده یک آه آرام حتی ، نشنیدی یک چیزی از یک جای بلندی بیفتد ؟ نشنیدی یکی قلبش درد کند ، تیر بکشد پوستش ؟ نشنیدی یکی توی صدای خفه اش اسمی را صدا کند که اسم تو هم باشد اتفاقی؟ نشنیدی این اواخر یکی روحش شکسته باشد ؟ یا احیانا صدایش یا قدمهایش؟ ها ؟ مثلا شاید خیلی گذرا توی خوابت دیده باشی که یکی هم نام من ، دلش تنگ است ،خیلی دلش تنگ است ، آنقدر که سینه اش شاید بشکافد این شبهای دم عید . یا شاید یکی خیلی تصادفی توی یک فیلمی دوباره تکرار کرده که طرد شدن خیلی واژه تلخی است ، به همان تلخی که تو می گویی " کمرم شکست " ...

تو مرا سپردی دست خدا ؟ پس چرا او اشکهای مرا پاک نمی کند ؟ بار اول خدا سپرد مرا دست آدمهای این دنیا . بعدش یک بار دیگر که همه سپرده بودند مرا دست تو که حتی من یک شب توی ماشین کلی روی شانه چپت گریستم و تو می گفتی طاقت این اشکها را نداری... یادت هست ؟ آقای راننده یک عالم دستمال کاغذی به تو داد و تو هی می خواستی من بخندم . من دستهایت را محکم گرفته بودم و گریه ام تمام نمی شد .هر چه باشد تو قرار بود مواظب من باشی چنان که من فرشته نگهبان تو باشم واسه همین من گریه هام مال تو شد همانطور که خنده هام ....حالا  سپردیمان دست خدا ؟ او چکار کند ؟ این پایین که نمیاید ....پس مرا ببرد پیش خودش ، ها .... خودم هم اینجوری راحت ترم . لااقل دیگر بالشی نیست که هر شب خیس شود یا آدمی نیست که چشمش به در سفید شود یا نگاه کاونده ای نیست که بخواهد بفهمد من درونم غوغاست یا سرما و قلب مجروحی هم نیست که مرحمی نداشته باشد یا رفیقی یا همسری و همسفری ....

بهار ، توی سفره عیدت ، جای من خالیست . من هم سفره ندارم ، هر چه هست بساط شب عید سال کهنه است که من همان را توی دلم سبز می کنم و. تنها سبزی این روزهای من است . بهار ، توی چمدان بزرگت ، جای دست خط من خالیست .

 

/ 0 نظر / 16 بازدید