| fire without smoke | |
|
۱۳۸۸/۱/۱٥
بعد از تو ...
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران ، وای به حال دگران
... و همین ... و تمام .
۱۳۸۸/۱/۸
نیمروزی بهاری ،روی نیمکت سنگی پارک نشستم و گریستم ؛ یا
؛یا فرشته نگهبان من گفت :" دیگر چشم به آسمان مبر ، ما هبوط کرده ایم با تنی هرجایی و زبانی هرزه ..." چهار بهار پیش ، در همین ساعت و روی همین نقطه از زمین خدا ، عشقی که طعم شراب و نان و نمک می داد روی لبم شکفت و هرگز ندانست که سالها بعد ، در همین ساعت و روی همین نقطه از زمین خدا ، به دندان بیرحمی تو چه گنگ و تلخ دریده خواهد شد . تنها خواهد ماند و خواهد شنید : " دارم می روم " ... این صفحه را دوست داشتم . یادگارهای زیادی هست در آن . روزی پنجره اش را بستم . روزی دوباره گرد و خاکش را تکاندم . روزی تازه اش کردم . همه هم به بهانه تو . حالا دیگر هنگام وداع است که من مثل همه آن رویاها و قولها که دیدم و شنیدم و ناگاه ترکم کردند ، می گذارمش و می گذرم . تو زمانی به اینجا باز خواهی گشت . زمانی درد جاری این کلمات را خواهی دید و عمق تیرگی غمی را که دانسته سببش شده ای لمس خواهی کرد . زمانی که دیگر خیلی دیر شده . برای همه چیز . برای همه رسیدنهای کودکانه ، دستهای دوستانه و نگاههای تر . همه آن چیزهایی که من ، فقط من می توانستم به تو ، فقط تو تقدیم کنم . به فقط تویی که روزی چقدر می شناختم و چقدر دوست می داشتم و چقدر عشق می ورزیدم . به تویی که دیگر نمی شناسم و دیگر نمی بینم و دیگر انتظار نمی کشم . به تویی که پشت انبوه درختهای کاج و شکوفه های سیب ، در یک عصر دلگیر به همه روزهای آفتابی و شبهای خنده تا صبحمان پشت کرد و رفت . و من نیز گذشتم ... [خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |